هنر مرد بودن ، یعنی خواستن و نتوانستن و سرزنش شدن و پایدار ماندن و باز خواستن و باز نتوانستن و باز سرزنش شدن و باز پایدار ماندن . . شاید بگوید امروز چه کسی خواسته و توانسته ، ولی جز مردان این تفاوت را درک نمیکنند که برای کسی بخواهی ، و از صد خودت مایه بگذاری و نتوانی و هم توسط او سرزنش شوی! .. با کسی که برای خودش میخواهد و نمیتواند.. البته مادر ها هم این را درک میکنند ، وقتی توسط فرزند سرزنش میشوند. آخر مادر ها هم مَرد اَند ، شاید هم مرد ها مادر اَند (لهاذا فهمیدید که منظورم از "مرد" بودن "مذکر" بودن نیست) حتی لازم نیست سن یا تجربه زیادی داشته باشی ، مثلا میشود سیزده ساله باشی ، نارنجک ببندی و بروی زیر شِنی تانک و برایت مهم نباشد بعداََ چه میشود ، مهم این است که تو صد خودت را برایش گذاشته باشی. آهان! یک مورد دیگر هم به مرد بودن اضافه کنید. انتظار نداشتن.
مجموع اینها که گفتم ، نام دیگری هم دارد؟ از خودگذشتگی بی قید شرط؟ عشق؟ نه! عشق مفهوم بلندتری دارد ، اینها که گفتم محدود به تن و روح ماست ، نمیتواند عشق باشد. عشق تنها واسطه ایی میان خالق و مخلوق است (از خالق) (به مخلوق) و نه بلعکس. پس من نمیتوانم برای جایگاهی که مد نظرم است عنوانی غیر از "مرد" بودن پیدا کنم. که پایین تر از آن میشود "غیور" بودن و بالاتر از آن میشود "بنده" بودن. و کسی که مرد نیست یعنی غیور نیست یعنی از خود گذشته بی قید شرط نیست یعنی مادر نیست ، نمیتواند بنده باشد .. و حالا میخواهم بگویم نه این که من این صفات را در فرزند خلف شاه ندیده باشم! نه!! ، او خود به صراحت این صفات را دور از خود دانسته و بر آن اصرار داشته و نتیجتاََ "این" نمیتواند لیاقت منتسب بودن به حرم امن الهی ، "ایران من" که سرای بندگان است را داشته باشد. من از او و پدران اون بیزارم.
- ۴ نظر
- ۲۴ دی ۰۴ ، ۱۰:۵۶